خاطرات502دبیرستان دانشگاه دخترانه سراوان

سلام دوستای خوبم میخوام بیشترازخاطرات شیرین کلاس بگم البته با اجازتووووون



سلام خوووووووووووبین؟دلم این روزاخیلی هوای اونروزا رو کرده...

روزای سر صب رفتن ب مدرسه صف ورزش صبحگاهی دعای صبحگاهی...زیست...استادا...اخ اخ مدرسمون

واس دوستای گلم ...واس اونایی ک وبلاگ دارن و الان همه مشغول درس و دانشگان

دلم تنگ شوق خوندن کامنتای جدید....اخ دلم هوای اونروزا رو کرده عجیب...واس شیطونیای 

 

وعاصی کردن اساتیدومدیر...البته الانم این شیطنت هست ولی اون موقع ها انگاری

لذتش بیشتر بود...خیلی زود دیر میشه اقای پیام تازه متوجه حرفتون شدم!البته همون دوره 

کنکورم این حرفتون برام ثابت شد...دلم واس دهاتی گفتن اقای محمدی واس شوخیای تمام وقت اقای حسین بر

واس اقای کاظمی وحرص خوردناش و واس برفرض مثال گفتنای شیرخانی واس اقای محمودی وساختارمولکولیاش واس اقای علیرضایی

وخانوم گفتناش واس اقای هداوند واداهاش واس اقای ناصری و برزگ گفتنش واس اقای نصرت ریاضی

و رک بودنش واس اقای نصرت زیست و مظلومیتش دربرابرماواس اقای ستاری وازمایشاش

واس اقای بارانزهی دین زندگی و داوطلب صدازدناش واس اقای بارانزهی ریاضی وخونسردیش

واس اقای رخشانی وشوخیاش واس اقای جمالزهی وسکوتش وموهاش!واساقای یوسفی ومظلوم

بازیای خودم!واس اقای حسینی وچشم بلبلی واس خانم حسین زهی وپایه شوخی بودنش 

واس خانووووم امیرمرادی وچشم غره هاش واس خانوم استقامت وحرص دراوردناش واس

واس اقای ملازهی و میمون ومبارک گفتناش واس خانم بهرامی وخانم بارانزهی وحرص دادنشون

اوه اوهنزدیک بود اقای براهویی یادم بره یبار دیدمش ولی هنو موفق به کشف هویتش اینجا نشدم!

واس اقای بلوچزهی و کنفرانس دادنامون تنگ شده حسابی...واس بچه هایی ک وب دارن

واس همه و همشون دلم تنگولیده واس بکس خووووب ومشتی 502تنگ شده!

ان شاالله همیشه وهمه جا موعق وشاد وسالم باشین

/ پنجشنبه پنجم تیر 1393 / 4:36 / رها؟؟؟ /

مادرم وقتی بهشت زیرپای توست...من چه دارم فدایت کنم....

روز زن و مادر مبارک..

/ شنبه سی ام فروردین 1393 / 2:32 / رها؟؟؟ /


اتش روشن کردم وعهد کردم تاخاموش شدنش دعایتان کنم میدانم به انچه میخواهید میرسید چرا که من هربار یک

هیزم اضافه میکنم

چارشنبه سووووووووووووووریتون مبارک.....

/ چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1392 / 18:43 / رها؟؟؟ /

سلااااااااااام.....

ی وبلاگ زدم راجب خاطرات دانشجوییم خاطرات دانشجویی بهتراز دبیرستان نیست ولی اینم دنیاییه واس خودش...

این وبلاگمم سرجاش هست تا دوستان خاطره ایی رو بهم یاداوری کن و منم بنویسمش...

بابایی..

/ یکشنبه یازدهم اسفند 1392 / 2:7 / رها؟؟؟ /

اونروز یادمه امتحان ریاضی نوبت اول داشتیم ۸ دی یا ۹دی روز تولد دوستم بود...

امتحان ریاضی مون لغو شد بهمین  راحتی...

تموووووووووووووم شد...

/ دوشنبه یازدهم شهریور 1392 / 21:39 / رها؟؟؟ /

سلااااااااااااااااااام

امیدوارم خوب خوووووووووووب باشین...

خوبیاتونم پایدار پایدار باشه....

شیطونم گولتون نزده باشه همه روزه هاتونو گرفته باشین و ایشاالله که نماز روزه هاتون

قبول باشه...

اگه بدی دیدید حلال کنید گرچه همش خوبی بووووووووده!!!

عیدتوووووووووووووون مبارک....

مرسی که نظر میذارین...ممنون میشم دوستانی که وبلاگ دارن ادرس وبلاگاشون رو بنویسن!تشکر...

 

/ شنبه نوزدهم مرداد 1392 / 15:22 / رها؟؟؟ /

ادما میرن خوب یا بد....

اون چیزی که میمونه خاطرست....

سعی کنیم خاطرات خوبی باشیم تا فکر کردن بما همیشه لبخند رو به لب بیاره....

/ پنجشنبه نهم خرداد 1392 / 22:49 / رها؟؟؟ /

بهمن ماه سال ۸۸ بود یادمه زنگ اول شیمی داشتیم زنگ دوم قرار بود

امتحان زیست بگیرن و زنگ سوم هم زبان داشتیم ...

خلاصه زنگ اول استاد بایک حرکت تکنیکی همه رو غافل گیر کرد درس

پرسید و هرکسی که میومد باید یشماره میگفت که نفر بعدی بلند شه

درس جواب بده واگه بلد بود مینشست سرکلاس و اگه بلد نبود میرفت بیرون

خلاصه...ازشانس خوبم اونروز درسامو خونده بودم نوبت من شد...ازمن

پرسیدخدایش   سوال اسونی هم بود از فصل اول سال سوم بود...

جواب دادم ...گفت یشماره بگو وبشین رو کردم ب بچه ها که تقریبا نصف

خالی بود همه قیافه ها اینجوری بود و هریکی میگفت این شماره رو نگو

اونو نگو.خیل قیافه هاشون متاثربود ومنم به استاد گفتم شماره

۳۳(ما ۳۲ نفربودیم تو کلاس)...استاد گفت نداریم ی شماره دیگه بگو

گفتم صفر...استاد قیافه بچه ها رو ببین چطور دلتون میاد....

خلاصه گفت یا بگو یا برو بیرون از کلاس ....که یکی از بچه ها گفت اگه منو

بگی زنگ تفریح بات کاردارم ک کلا فضای کلاس عوض شدو کلی خندیدیم

گفتم استاد من میرم بیرون از کلاس ک با بچه ها هماهنگی کردم کتاب

زیستمو از پنجره بندازن بیرون....رفتم بیرون دیدم بچه ها همه دارن زیست

میخونن منم خوندم با یکی از دوستام وهنوزم فصل ۷زیست سوم هم

سرخاطره اونروزم از ذهنم نمیره بیرون...خلاصه زنگ دوم شد

همه بچه ها نشسته بودن اماده واس امتحان و هریکی سرش تو کتاب بووود

وتند ورق میزدن خودمم همینطور بادوستم سرکتاب واینکه اون صفحه

روبیار اینو بیار ب شوخی جدال میکردیم...

که معاونمون (اونروز یکم عصبانی بودش)اومد تو کلاس و گفت یعنی چی

هنوز دارین میخونین کتابارو جمع کنین میخوام امتحان بگیرم

من و دوستم محو کتاب که دیدیم معاونمون بالای سرمونه گفت شما دوتا

برین بیرون از کلاس اصرارم فایده نداشت خیلی حیفم اومد چون خووووب

خونده بووودم...زنگ دوم هم پرررررررررررررر....

بیرون از کلاس با دوستم تو شوک بودیم ولی خب بعدش کلی خندیدیم

وهیچ وقت اون برگه ها تصحیح نشد....

زنگ سوم زبان داشتیم و بچه ها قرار بود کنفرانس بدن خلاصه داستان

رومئو وژولیت رو...که یکی از بچه ها اومد اسم چندنفر و صدا زد که بریم

دفتر من و دوستم جزوشون بودیم  دیگه تو دلم گفتم کاش امروزو

اصلا نمیومدم خلاصه رفتیم دفتر و واس تعهد محضریاااا...یادش بخیر

کلا تعهد محضری هم واس ماخاطره شد هنوزم بی تعهدم...

ولی خب بعد پنج دقیقه اومدیم سرکلاس....

اینجوری شد که اونروز واس من و دوستم خاطره شد...همش تو حیاط

مدرسه بودیم ...هنوزم یادمه دوشنبه بود...

 

 

/ یکشنبه بیست و چهارم دی 1391 / 18:44 / رها؟؟؟ /

سال سوم دبیرستان دبیر شیمی ما اقای شیرخانی بود...روز اولی که اومد سرکلاسمون جوری رفتار میکرد انگار

اومدیم سربازی وتمام شرایط وقوانینشو گفت سرکلاس ...ویکیشون

این بود بعد از خودم هیچ کس و راه نمیدم سرکلاس ....

یروز ازشانس بدمن حاجی (سرویس معروفمون فکر نکنم کسی حاجی و

یادش بره)نیومدوما ساعت اول بعدازظهرمون با اقای شیرخانی داشتیم

ومن ربع ساعت دیر رسیدم ...فکر کردم همه سرکلاسن...خلاصه با

اینکه میدونستم من و راه نمیده رفتم در زدم وسلام دادم وگفت اجازه نداری

بیای من گفتم خسته نباشین اومدم بیرون...بالای سر اقای شیرخانی

علامت تعجب میچرخید...خلاصه تا اومدم تو حیاط دیدم ۳تا از دوستای

صمیمیم هم دیر رسیدن وبهشون گفتم الکی نرن که راشون نمیده

وکلی اون زنگ و تو حیاط خوش گذروندیم.... 

زنگ تفریح بچه ها گفتن اقای شیرخانی تعجب کرده چرا بیشتر اصرار نکردم

تا بیام سرکلاس و وقتی از پنجره مارو دیده چهارتایی خوشیم گفته کاش

راشون میدادم سرکلاس...و ازون ببعد یادمه که همیشه رامون میداد سرکلاس...

 

/ یکشنبه بیست و چهارم دی 1391 / 18:20 / رها؟؟؟ /

سلام امروز انگار دلم واس اقای ناصری تنگ شده ...نمیدونم والا اما ییهو

یادخاطراتش افتادم ...یادلهجه قشنگش صداش وهنوزم تو ذهنمه

شوناسه یادتونه؟بورزگ چی؟صدای اقای ناصری و بالا بردن صداش

که مارو از خواب ظهرمون سرکلاس بیدار میکرد... یادش بخیر...

یادمه سال اول دبیرستان مدرسه ی ما با پسرایکی بودش خیلی بچه های

خوبی بودیم وهستیم وخواهیم بود...خلاصه ما مطالعه مدرسمون(به قول

اقای ملازهی)فوق العاده بالا بود ب دلایل مشکلات مدرسه...!تقریبا واس

ناهارم وقت نداشتیم و توی مدرسه میخوردیم...یروز منو دوستم مشغول

غذاخوردن بودیم و منتظراقای ناصری هم بودیم...که دوتا از بچه ها دویدن از

جلوی ما که مثلا دارن میرن سمت کلاس ودادزدن بدویین اقای ناصری

اومده...که دوستم گفت بهم بریم زود...گفتم نبابا این دوتا نقش بازی میکنن

بشین باخیال راحت غذا بخوریم ...خلاصه بعد چنددقیقه اون دوتا از دوستام

باقیافه های اینجوری اومدن ...گفتن بچه ها ما میخواستیم شما رو

بترسونیم وحالتو نو بگیریم که مثلا اقای ناصری اومده ونقش بازی کردیم

اما توسالن که رفتیم دیدیم واقعا اقای ناصری صداش میاد وتوی کلاس!!!

خلاصه اونروزو کوفت خوردیم...تند بساط غذا رو جمع کردیم که بریم

سرکلاس که اقای بهرامی سبز شد جلومون...اقای ناصری یخورده

هم سخت گیر بود ...بلند تو سالن گفتم اره اقای بهرامی ما متوجه نشدیم

که استاد اومده زنگم که نداره این مدرسه علم و غیب که نداریم<فک

نکنم اقای ناصری مارو رابده سرکلاس اونیکی از دوستام که فهمید من

چرا بلند بلند میحرفم گرفت قضیه رو ادامش داد گفت اره من یکی عمرا اگه

برم الان سرکلاس چون میدونم میگه برین بیرون و رامون نمیده

خلاصه اقای بهرامی مونده بود ما چرا بلند میحرفیم ...اونیکی از دوستام

گفت مگه ما کر هستیم انقدر بلند میحرفین ...خلاصه اقای بهرامی

اصرار میکرد که بریم سرکلاس اما ما همچنان با صدای بلند میگفتیم رامون

نمیده که اقای بهرامی گفت بریم دفتر ....وارد دفتر که شدیم....بعد یک

دقیقه نماینده کلاس اومد دفتر گفت بچه ها استاد گفته بیاین سرکلاس

وتازه اقای بهرامی متوجه شد چرا بلند میحرفیدیم....

یادش بخیر....

/ یکشنبه بیست و چهارم دی 1391 / 18:1 / رها؟؟؟ /
miss-o