X
تبلیغات
خاطرات502دبیرستان دانشگاه دخترانه سراوان


خاطرات502دبیرستان دانشگاه دخترانه سراوان

سلام دوستای خوبم میخوام بیشترازخاطرات شیرین کلاس بگم البته با اجازتووووون

بهمن ماه سال ۸۸ بود یادمه زنگ اول شیمی داشتیم زنگ دوم قرار بود

امتحان زیست بگیرن و زنگ سوم هم زبان داشتیم ...

خلاصه زنگ اول استاد بایک حرکت تکنیکی همه رو غافل گیر کرد درس

پرسید و هرکسی که میومد باید یشماره میگفت که نفر بعدی بلند شه

درس جواب بده واگه بلد بود مینشست سرکلاس و اگه بلد نبود میرفت بیرون

خلاصه...ازشانس خوبم اونروز درسامو خونده بودم نوبت من شد...ازمن

پرسیدخدایش   سوال اسونی هم بود از فصل اول سال سوم بود...

جواب دادم ...گفت یشماره بگو وبشین رو کردم ب بچه ها که تقریبا نصف

خالی بود همه قیافه ها اینجوری بود و هریکی میگفت این شماره رو نگو

اونو نگو.خیل قیافه هاشون متاثربود ومنم به استاد گفتم شماره

۳۳(ما ۳۲ نفربودیم تو کلاس)...استاد گفت نداریم ی شماره دیگه بگو

گفتم صفر...استاد قیافه بچه ها رو ببین چطور دلتون میاد....

خلاصه گفت یا بگو یا برو بیرون از کلاس ....که یکی از بچه ها گفت اگه منو

بگی زنگ تفریح بات کاردارم ک کلا فضای کلاس عوض شدو کلی خندیدیم

گفتم استاد من میرم بیرون از کلاس ک با بچه ها هماهنگی کردم کتاب

زیستمو از پنجره بندازن بیرون....رفتم بیرون دیدم بچه ها همه دارن زیست

میخونن منم خوندم با یکی از دوستام وهنوزم فصل ۷زیست سوم هم

سرخاطره اونروزم از ذهنم نمیره بیرون...خلاصه زنگ دوم شد

همه بچه ها نشسته بودن اماده واس امتحان و هریکی سرش تو کتاب بووود

وتند ورق میزدن خودمم همینطور بادوستم سرکتاب واینکه اون صفحه

روبیار اینو بیار ب شوخی جدال میکردیم...

که معاونمون (اونروز یکم عصبانی بودش)اومد تو کلاس و گفت یعنی چی

هنوز دارین میخونین کتابارو جمع کنین میخوام امتحان بگیرم

من و دوستم محو کتاب که دیدیم معاونمون بالای سرمونه گفت شما دوتا

برین بیرون از کلاس اصرارم فایده نداشت خیلی حیفم اومد چون خووووب

خونده بووودم...زنگ دوم هم پرررررررررررررر....

بیرون از کلاس با دوستم تو شوک بودیم ولی خب بعدش کلی خندیدیم

وهیچ وقت اون برگه ها تصحیح نشد....

زنگ سوم زبان داشتیم و بچه ها قرار بود کنفرانس بدن خلاصه داستان

رومئو وژولیت رو...که یکی از بچه ها اومد اسم چندنفر و صدا زد که بریم

دفتر من و دوستم جزوشون بودیم  دیگه تو دلم گفتم کاش امروزو

اصلا نمیومدم خلاصه رفتیم دفتر و واس تعهد محضریاااا...یادش بخیر

کلا تعهد محضری هم واس ماخاطره شد هنوزم بی تعهدم...

ولی خب بعد پنج دقیقه اومدیم سرکلاس....

اینجوری شد که اونروز واس من و دوستم خاطره شد...همش تو حیاط

مدرسه بودیم ...هنوزم یادمه دوشنبه بود...

 

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم دی 1391ساعت 18:44 توسط رها؟؟؟ |


سال سوم دبیرستان دبیر شیمی ما اقای شیرخانی بود...روز اولی که اومد سرکلاسمون جوری رفتار میکرد انگار

اومدیم سربازی وتمام شرایط وقوانینشو گفت سرکلاس ...ویکیشون

این بود بعد از خودم هیچ کس و راه نمیدم سرکلاس ....

یروز ازشانس بدمن حاجی (سرویس معروفمون فکر نکنم کسی حاجی و

یادش بره)نیومدوما ساعت اول بعدازظهرمون با اقای شیرخانی داشتیم

ومن ربع ساعت دیر رسیدم ...فکر کردم همه سرکلاسن...خلاصه با

اینکه میدونستم من و راه نمیده رفتم در زدم وسلام دادم وگفت اجازه نداری

بیای من گفتم خسته نباشین اومدم بیرون...بالای سر اقای شیرخانی

علامت تعجب میچرخید...خلاصه تا اومدم تو حیاط دیدم ۳تا از دوستای

صمیمیم هم دیر رسیدن وبهشون گفتم الکی نرن که راشون نمیده

وکلی اون زنگ و تو حیاط خوش گذروندیم.... 

زنگ تفریح بچه ها گفتن اقای شیرخانی تعجب کرده چرا بیشتر اصرار نکردم

تا بیام سرکلاس و وقتی از پنجره مارو دیده چهارتایی خوشیم گفته کاش

راشون میدادم سرکلاس...و ازون ببعد یادمه که همیشه رامون میداد سرکلاس...

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم دی 1391ساعت 18:20 توسط رها؟؟؟ |


سلام امروز انگار دلم واس اقای ناصری تنگ شده ...نمیدونم والا اما ییهو

یادخاطراتش افتادم ...یادلهجه قشنگش صداش وهنوزم تو ذهنمه

شوناسه یادتونه؟بورزگ چی؟صدای اقای ناصری و بالا بردن صداش

که مارو از خواب ظهرمون سرکلاس بیدار میکرد... یادش بخیر...

یادمه سال اول دبیرستان مدرسه ی ما با پسرایکی بودش خیلی بچه های

خوبی بودیم وهستیم وخواهیم بود...خلاصه ما مطالعه مدرسمون(به قول

اقای ملازهی)فوق العاده بالا بود ب دلایل مشکلات مدرسه...!تقریبا واس

ناهارم وقت نداشتیم و توی مدرسه میخوردیم...یروز منو دوستم مشغول

غذاخوردن بودیم و منتظراقای ناصری هم بودیم...که دوتا از بچه ها دویدن از

جلوی ما که مثلا دارن میرن سمت کلاس ودادزدن بدویین اقای ناصری

اومده...که دوستم گفت بهم بریم زود...گفتم نبابا این دوتا نقش بازی میکنن

بشین باخیال راحت غذا بخوریم ...خلاصه بعد چنددقیقه اون دوتا از دوستام

باقیافه های اینجوری اومدن ...گفتن بچه ها ما میخواستیم شما رو

بترسونیم وحالتو نو بگیریم که مثلا اقای ناصری اومده ونقش بازی کردیم

اما توسالن که رفتیم دیدیم واقعا اقای ناصری صداش میاد وتوی کلاس!!!

خلاصه اونروزو کوفت خوردیم...تند بساط غذا رو جمع کردیم که بریم

سرکلاس که اقای بهرامی سبز شد جلومون...اقای ناصری یخورده

هم سخت گیر بود ...بلند تو سالن گفتم اره اقای بهرامی ما متوجه نشدیم

که استاد اومده زنگم که نداره این مدرسه علم و غیب که نداریم<فک

نکنم اقای ناصری مارو رابده سرکلاس اونیکی از دوستام که فهمید من

چرا بلند بلند میحرفم گرفت قضیه رو ادامش داد گفت اره من یکی عمرا اگه

برم الان سرکلاس چون میدونم میگه برین بیرون و رامون نمیده

خلاصه اقای بهرامی مونده بود ما چرا بلند میحرفیم ...اونیکی از دوستام

گفت مگه ما کر هستیم انقدر بلند میحرفین ...خلاصه اقای بهرامی

اصرار میکرد که بریم سرکلاس اما ما همچنان با صدای بلند میگفتیم رامون

نمیده که اقای بهرامی گفت بریم دفتر ....وارد دفتر که شدیم....بعد یک

دقیقه نماینده کلاس اومد دفتر گفت بچه ها استاد گفته بیاین سرکلاس

وتازه اقای بهرامی متوجه شد چرا بلند میحرفیدیم....

یادش بخیر....

نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم دی 1391ساعت 18:1 توسط رها؟؟؟ |


استادخوبم اقای محمدی هیچ وقت حرفای قشنگت یادم نمیره....

الان دارم صداتو گوش میکنم یادته نصیحت بهمون کردی راجب زندگی...

راجب اینده...دلم تنگه تنگ کلاسات تنگ نامردااگفتنت تنگ دهاتی گفتنت

تنگ حرفهای قشنگت...خیلی خوبی خیلی دلسوووزی...یادته میگفتین

زیادخودتو بالانگیرین زیادم پایین نگیرین....یادبخشان یادپایتخت بخیر...

توبهترینی....استادعربی گل....چقدر فروتن وخاشع هستین

ایشاالله همیشه شاد وسرحال باشی

نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم آذر 1391ساعت 22:14 توسط رها؟؟؟ |


سلام من اوووومدم...

خوش اومدم....

مخلص۵۰۲ ها هم هستیم...

پیشاپیش یلداتون مباااارک....

نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم آذر 1391ساعت 21:56 توسط رها؟؟؟ |


گلچینی از خاطرات...

اول دبیرستان:

شمشادا-تارعنکبوت-بسم اله-گنجشکا-حاجی تا ته رفته-کلاس اقای ناصری-فالای پشت دیوار-افتادنای من

دستای اقای هداوند-خانم گفتنای اقای علیرضایی-خانمای زنگی-پرورشی ومنفی گرفتن-حرکات کششی سرصبح!!!!!!!!!

چاپلوسیای من!مطالعه در مدرسه- زنگای مطالعات بادبیر گلمون اقای بلوچزهی-دفترنمره اقای ستاری

جشن بهمن--اردوی چابهارواقای نصرت-افتادن دم درکلاس شیمی-مارمولک توی مانتوی...-بازی چشمک توی اردو

سال دوم:

دفترنمره اقای یوسفی زبان_تقلبی ضایع من سرکلاس فیزیک وزبان-تکون خوردن پنکه اعصاب اقای یوسفی

زنگای هندسه-شوکولات لچونکی-کلاس فیزیک تا8.5شب-تپه ی شنی وقدمای من و قل خوردن ...-

بمب توی ستاد لغوامتحان ریاضی وتولد...-سرکارگذاشتن محی سرجریان من ببخش محی خ ناراحت شدی-امتحانای

فیزیک-اقای فرج زاده-حرکتای تاکتیکی ما پشت پنجره-اا گفتنای مااااا-عوض شدن مدرسمون -

سال سوم:

جییم زدنای منو ...سرکلاس زیست-حاجی وصداسیماوماونووون-شعرای سرکلاس اقای براهوویی-بازی کردنامون سرکلاس اقای براهویی-فعالیت قرااانی ک اخرش بووود-زنگای امار-تحقییق امار-اقای شیرخانی اول سال -فال گرفتن من

سرکلاس زیست-سیلی زدنای من-اقای نادری ومدرسه موشها-بارون باریدن ودویدنای مازیربارون-زنگای بایرکت زبان-وای پنج شنبه ها باکلاس زبان فارسی وتاریخ چ عالمی داشتیم-امتحان نوبت تاریخ 20 گرفتن همه-رفتن ب کلای دزک ومووزه-اقای محمدی گل بازنگای عالییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییش-زنگای زمین وزیارت ماه مبارکو...

اینا گلچینن ک هرکدومشون ی عالمی دارن هنوز بعضیارو نگفتم پیش دانشگاهی ک سال اخر بود دیگه خیلی خاطره داریم

اووناااا روبعدا خواهم گفت

بروبچ 502 میخوامتوووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووون
نوشته شده در سه شنبه هفدهم مرداد 1391ساعت 23:13 توسط رها؟؟؟ |


خودت باش....

من خودمم....

نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم دی 1390ساعت 0:51 توسط رها؟؟؟ |


۱۷/۷/۸۹ساعت۹:۵

استادهمش میگفت عرضم به حضورشماکه یکی ازدوستان گفت:همش عرض استادبه حضورماست تاکیدمیکنم عرضش وردیف عقب ترکید..

استاد:ماهواره امیدفقط تایک ماه است من:خسته نباشه...

استاد:استفاده ازوایت بردممنوع چون سرطان زاست سرطان پوست اینم بخاطرشماست ماسرطان میگیریم هرچی بیشترپاک میکنیم به سرطان نزدیک میشیم تقصیرشماست ماشاالله:دستکش دست کنین من:دست کش ظرف شویی...چه شود؟؟؟

استاد:سرعت توفصل اول یادتون هست؟اصلاسرعت چیه؟اصلافصل اول یادتون هست؟من:استادفشارتون بالاست..!استاد:اره واقعا...یکی ازدوستان ازشکل استادخندش گرفت استاد:میخندی؟من اخرش واس شما پانتومیمم میرم...

استاد:رهامیتونی اینوثابت کنی؟(بدلیل سخن گفتن زیادمن استادچاره ای جزگیردادن بمن نداره)من:شمابهتربلدین واردترین؟استاد:یعنی چی؟من:معمولاکسیکه نمیتونه اینومیگه استادمیخواستم همینو بگی من تودلم روبه استاد:...

۲۴/۷/۸۹

استاد:هرپدیده ایی ازقانون هوک پیروی کنه حرکت نوسانی داره دوستم هدی منحرف عصبانیه میگه:اقای هوک غلط کرد....

۱/۸/۸۹ساعت۹:۵۰

استاددرموردحدادعادل یه بحثی کرد که دوستم چی؟(معروف به چی؟):همین عادل خودمون؟استاد:اره همون عادل خودتون پسرخاله است نه؟؟

۲/۸/۸۹ساعت۱۲:۳۲

استادگفت بریم ادامه درس که دوستم عطسه وحشتناکی زد بعداحسان گفت:استادایشون عصبانی شدند؟میگه ادامه درس ومیدی یابیایم بزنمت...

یکی ازدوستان نمره اش شده بود۴حالا انگارچی شده بیچاره ۴ ...استاد روبه این دوست عزیزکردوگفت:من تاحالا۱نگرفتم ۲۰ هم نگرفتم دوست:ببخشیدمنم۱نشدم ااااااا۴گرفتم استاد خیلی هم دوستتون پرووو تشریف دارن شماهم خواهرهمون برادرایید(منظورازبرادراپیش پسرانه )

۳/۸/۸۹ساعت۸:۲۰

احسان ما بچه باحال وبامعرفتیه همش تخته روپاک میکرداستاد:تخته روخراب پاک کردن کاراحسان؟؟که یکی گفت:هرکسی روبهرکاری ساختن.استاد :ماشاالله شماروهم بهرهیچ کاری نساختن...

۸/۸/۸۹ساعت۹:۵۵

سخنان دوست محترم ما هدی منحرف:اصلا این نبایددبیرمیشدلحن کلامش درست نیست اه اه اه اخه به ماشاالله استاد تیکه انداخته بوداونم بدجوربهش برخورده بود وهمچنان که داشت هدی حرف میزد من حرفاشویادداشت کردم که اینا روخوند گفت :واقعا...

۹/۸/۸۹ساعت۱۲:۴۵

استاد:اگردرست نیست بگین چون من گیچم ناهارنخوردم هدی منحرف:میبینم رنگتون پریده....

استاد:بچه هاصبح چی دارین؟فیزیک دوشنبه چی دارین؟فیزیک(هه هه هه)احسان:شماچی دارین؟

۱۶/۸/۸۹ساعت۱۲:۱۵

استادواسه توضیح الاستیک پلاستیک به دوست جلویی گفت:خودکاردوستمونومیگیریم بعدگفت:به دهن خودکارتون احتیاج داریم میخواین؟احسان:اره تودهنمون میکنیم استاد توضیح داد بادهن خودکاره من:باکمترین امکانات بهترین اموزش ....!بعددهن خودکاراحسان وگرفت ویکی گفت:دست نزنین دهنیه

۱۷/۸/۸۹ساعت۸ صبح

من:زنگه امااستادنشنیدبعدش بچه ها منونگاه کردن باحالت تعجب اخه نیم ساعت بزنگ مونده بووود من:بذاراستادودلپط کنیم بعدش ردیف اخرتیکه زنگه رورفتیم

استاد:چراتویوتاها اینجورین اینجا؟چینی ها بفهمن خودکشی میکنن.هانیکو(عاشقه چینی وژاپنی وکره ایی ها)اره کارچین محشره...استاد:همچین میگه انگار...من:صادره ازچینه!یکی ازبروبچ:توی مرز زنا هم راننده ان یکی دیگه از بچه ها:اره هیجان داره استاد:پس شمادوتا شغلاتونوانتخاب کردین...

استادشکل موج کشید بعد نصفشو پاک کرد احسان:استادحوصله دارین اینهمه پاک کنین...صصسسسس(همیشه وقتی اسم کاملشوصدامیزدیم نمیشنید یبارامتحانی باهدی منحرف اینجوری صداش زدیم صصصسسس که جواب داد واینجوری همیشه صداش میزنیم):استادخوشش میاد پاک کنه استاد:دوسه تانومیارم پاک کنین شایدشما هم خوشتون بیاد....

ادامه دارد....

ادامه شو یروزدیگه مینویسم انشاالله

بابایی دوستان

نوشته شده در سه شنبه دهم آبان 1390ساعت 1:44 توسط رها؟؟؟ |


۴/۱۱/۸۹

یکی ازدوستان معروف به ماشاالله همش میحرفیدکه استادزیر لفظی یواش الکی بهش نگاه میکردواون متوجه نمیشدواستادالکی یواش میحرفید که من گفتم:هییییییییییییییییییییییییییییییییییییین استاااااااااااددارین فحش میدین استاد:افرین رهاخوب فهمیدبعدروبه ماشاالله کردوگفت دخترتوازناهوک اومدی اینجاشلوغ کاری کنی؟؟؟؟استادکیاناهوکین؟؟؟؟یکی ازدوستان سورانی متوجه حرف استادنشددستشوبلندکرداستاد:دخترتوهمه جایی هستی؟بعداستادروبیکی ازدوستانم که سرماخورده بودکردگفت:دخترکهن ملک(اخه کهن ملکیه)برف اومده ؟دوستم :اره ...

استاد:چراتخته تون خراب شده؟احسان(یکی ازدوستای گلم که عاشق اسم احسان هستش مام به این اسم صداش میزنیم):ازبس درس خوندیم یکی ازدوستان:ماقتی درس میخونیم خودمونومیمالونیم به تخته !!!!استاد:کاش وقتی مامینوشتیم پای تخته دانش اموزا کله هاشونومیمالندن به تخته ویادمیگرفتن!!!

احسان:این مدرسه بی ما تام نداره!استاد:نامردی نکنین بماسربزنین واسه دانش اموزاکلاس بذارین بعدراهنماییشون کنین(چی فکرمیکردیم چی شد؟مامیتونیم)من:استادیشرط داره شماموبکارین؟؟؟استاد:شمامتخصص بشین کله من میشه ازمایشگاه شما....(استادجوووونم من بخاطرتهم شده میخونم وایشاالله پزشکی قبول میشم)

واجه!احسان رفت تخته روپاک کنه که استادگفت :نه من پاک میکنم احسان:من پاک میکنم تاخوابم بپرهاستاد:یادم باشه بهشون بگم یه ۱۵٪به احسان اضافه کنن من:استاد یکاری واسه مام بکنین؟بعداستادیحالتی ایستادودستاشو بمنظور اینکه پول بده کرد که صاب حاتون(طنزاسم یککی ازدوستان) گفت:استادپول میگیرین؟؟؟؟؟استادگفت:نه  یکی ازدوستان گفت:استادداره سبحان الله میکنه استاد:به به چه دانش اموز فهمیده ایی!!!!!! بچه ها سروصداکردن بعداستاد گفت:خدایااااااااااااااااااااااااا اینا دیگه چه ادمایین؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟بچه ها:ماادم فضاییم.یکی دیگه گفت:اززیر دریاا اومدیم یکی گفت :اززیر خاک استاد :باشه باشه هرچی شما بگین.....

احسان یسوال ضایع پرسید استادگفت:کاری نکن دست تودماغت کنم...۱۰/۸/۸۹ساعت۳:۱۵

یکی ازدوستان عطسه زد استاد:عطسه بیجامانعع کسب وکارمیشود...

۱۹/۷/۸۹ساعت۳:۴۵هرگاه انسان برای دیگریتنگ نظرشودخدانیزبرای اوتنگ نظرخواهدبود...استادعزیز

اینابخشی ازشوخی های ما با استادمون درسال سوم وپیش بود بقیه شو ایشاالله یروز دیگه

نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم مهر 1390ساعت 2:39 توسط رها؟؟؟ |


سلام

اینوبخاطریکی ازدوستای خوفم میخوام بنویسم

یادمه توی مدرسه (دانشکده گیاه پزشکی)بودیم زنگ ادبیات بود بعدازظهرهم بوددوتاازدوستان پرحرف هم ازردیف جلوبه ردیف عقب اومدان وبه جمع گروه سرپیوستن که اسمهای مستعارشون یکی وسعت قاره ها اون یکی هم هانیکواستادکه اومدتوکلاس مارودید طبق معمول شروع کرد اون ۴تابزورکنترل میشن شما وروجکا هم رفتین پیش اونا یالا زودباشین بیاین سرجاتووووووون (باهمون لحن خاص خودش که ازدرون داشت منفجرمیشدازخنده اماخودشوکنترل کرده بود)که هانیکوگفت قول میدم حرف نزنم استاد ازخرشیطون پیاده شدوگفت:اگه حرف بزنی پوستت ومیکنم...خلاصه این استادما ادم بسییییییییییییییییییییییییییییییییییییییارسرحال که از۱:۳۰ ساعت کلاس ۱ساعتشوداستان تعریف میکردخلاصه ماته نشستیم که وسعت وهانیکوکنارمن بودن هانیکوووسعت خوراکیاروریختن وسط که گفت بروبچ میخورین که یدونه هویچه افتادروزمین بعدوسعت میخواست اجزه بگیره بره بشوردش ازبدشانسیش مانتوش جیب نداشت هویچ وگذاشت توساق دستش تواستینش ازاووووستا اجزه گرفت استاد گفت نه من:استاد واجبهوسعت چشم غره بمن رفت استادبش اجازه دادرفت شست ویخورده توحیاطم بقول خودش گشتم واومدم خلاصه مامیحرفیدیم ومیخوردیم واستاددرسشومیداد حالامن بیچاره تودیداستاد.استادهم متمرکزرومن ودرسشومیدادکه یکی ازدوستان جلویی سوالی پرسیدواستادمتمرکزشدرواون ....منم بابچه ها مشغول خوردن شدم که استادگفت:خانم ....درسوبخون من دیگه دهنم پره موندم چیکارکنم...که وسعت وهانیکوبدادم رسیدن وپریدن بجون استاد وسعت قاره ها:یعنی چی همش میگی خانم ....بخون هانیکو:استاداین سرماخورده نمیتونه حرف بزنه من همچنان درحال جویدن تندتند که زودترببلعمش تالونرم....وسعت قاره ها:گلوش دردمیکنه بمن میگه نمیخوادبخونه حالا ایندوتابلندبلندپشت سرهم حمله کردن به استاد این سه تای دیگه (گروه سر)مردن ازخنده البته خودمم نمیدونستم بخندم یابجوم...که استادگفت:خیلی عجیبه که خانم فلانی برای یلحظه ساکت شده که من همون لحظه کارم تموم شدوگفتم :یعنی چی خودم میخونم حالا نمیدونستم بخونم یاازخنده های اینابخندم هیچکس نمیدونست این ردیف اخرچه خبره ....یادش بخیر...

نوشته شده در شنبه شانزدهم مهر 1390ساعت 3:18 توسط رها؟؟؟ |



آخرين پست ها
» بهمن و روزی که حضور مبارک کلا از کلاس شوت بود...
» اقای شیرخانی...
» اقای ناصری...
» حرفهای قشنگتون ازیادم نخواهدرفت....
» من اووووومدم...
»
»
» زنگ های فیزیک پیش وسوتی های ما
» زنگهای محشرعربی با استادگللللللللللللللللللللللللللللللللللل
» زنگ ادبیات
Design By : Pars Skin